هر کسی پاشنه آشیلی دارد. شما چطور؟

۳۱ فروردین ۹۸ | #خودشناسی

داشتم مادر را برای انجام کاری به بانک می بردم.

توی راه از اخلاق خوب و سبک رفتاری مناسب رئیس بانک تعریف می کردم. واقعا هم تعریفی بود.

یک ساعت قبل از آن به خود رئیس هم همین را گفتم.

در روز با حداقل صد ارباب رجوع جور واجور سروکله می زد. از پیرزن و پیرمرد، تا دهها نفری که برای باز کردن حساب مسدودشده شان التماس دعا داشتند.

جالب اینجا بود کمتر کارهای مستقیم خود را به کارشناسان ارجاع میداد. حتی قبض واریز را خودش می نوشت تا آن واحد کاری به تمامی انجام شود.

جواب تک تک سلام ها را از آشنا و غریبه با صدای بلند می داد.

حتی گاهی پس از رفع مشکل ارباب رجوع از اینکه معطل می شد عذرخواهی می کرد.

خلاصه به ندرت کسی دست خالی از بانک خارج میشد.

داشتم از اخلاق خوب برای مادرم داستان می گفتم و با همین حال و هوا وارد بانک شدیم که یکدفعه…

یک دفعه صدای داد و فریاد رئیس و فحش هایی که نثار یک ارباب رجوع می کرد توجه و تعجب و شگفتی ما را برانگیخت.

این همان کسی بود که چند لحظه قبل ذکر خیر اخلاق پسندیده و رفتار بزرگ منشانه اش بود.

حالا مثل انسانی که از دایره انسانیت خارج شده با داد و بیداد به سمت مشتری حمله می کرد. مشترین با کمال تعجب از این رفتار مشتری مغضوب را از دسترس او دور می کردند.

اما مگر آقای رییس، این جنتلمن چند دقیقه پیش آرام میشد. خشم و غضب تمام وجودش را گرفته بود. به همه اطرافیانی که تلاش می کردند او را آرام کنند و بگیرند می توپید.

برای لحظاتی تصویر خوبی که از خود در مدت این چند سال در ذهن مشتریان بانک ساخته بود خدشه دار شد.

گذشت… با خود فکر کردم این مرد خوش اخلاق و صبور چرا چنین بر افروخته شد و چطور از خود بیخودشد؟

ماشه این عصبانیت را فحش پدر که مشتری ناراضی به او داده بود کشیده بود.

متوجه شدم که همه خوبی های او به کنار، این عیب را هم دارد. او شاید نسبت به پدرش،  نسبت به فحش، نسبت به بی احترامی حساس بود. هر چه بود این عامل، پاشنه آشیلش بود.

راستی، پاشنه آشیل تو چیست؟

جالب اینجاست چند دقیقه بعد از نوشتن این مطلب، فهمیدم خودم هم دقیقا همین مشکل را دارم.

ممکن است نسبت به چیزی حساس شوم و بعد به طرز دیوانه کننده ای خشمگین می شوم، چهره ام برافروخته می شود، هر چه در دستم باشد را پرت می کنم، به دیوار و زمین مشت می زنم.

شبیه حیوان وحشی می شوم (شبیه حیوان،  وحشی میشوم یا شبیه حیوانی وحشی می شوم؟)

گاهی صدای ملچ ملوچ موقع غذاخوردن کسی بغل دستم مرا به این حالت می رساند، گاهی صدای بلند بلند حرف زدنو خندیدن سکینه در حال، گاهی نشستن ایرج در جایی و گفتن خاطرات بی ارزش برای مهمان و بلند نشدن او برای نماز مرا چنین عصبی میکند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *