مناجات یک گنهکار در شب قدر

خدایا امشب نیامده ام که بیامرزی!
امشب نیامده‌ام که ادای آدم‌های خوب و کار درست را دربیاورم و با دعایی و زمزمه‌ای پرونده سال معنویم را ببندم و دوباره روز از نو و سال از نو
امشب اینجا هستم تا دو چیز را نشان بدهم. یکی را به تو و یکی را به خودم.
امشب اینجا هستم تا به تو نشان دهم که چه نعمت‌هایی به من دادی. آنها را به اسم بگویم و بشمارم. و به تو نشان دهم که من می‌دانم چه چیزهایی به من داده‌ای. حتی اگر به روی خود نیاورم.
و به خودم نشان بدهم که چه‌ها کرده‌ام و وضعم چقدر خراب است! میخواهم به خودم یادآوری کنم گندهایی که زده ام.

امشب فقط برای همین آمده ام…
——

شب بیست و سوم رمضان ۱۳۹۹

بی تابم و نا آرام…

دو روز از آن خبر گذشته، اما هنوز دل و دماغ درست کار کردن ندارم
می خواهم مطالعه کنم، تمرکز ندارم
می خواهم روی سایت کار کنم، انگیزه ندارم
می خواهم…
حاج قاسم چه کردی با دل ما؟
چرا دلم آرام نمی گیرد؟
تو که رفتی و آرام شدی، به آرزویت رسیدی
چرا نمی گذاری ما آرام شویم؟
چه خبر است؟ چرا این بغض تمام نمی شود؟
چرا این همه اشک کارساز نیست؟
چرا آتش این غم را خاموش نمی کند؟

حاج قاسم به کجا وصلی؟

این آتش را از که به ارث بردی؟

چرا این اشک ها شبیه است به اشک های ما برای حسین، برای عباس، برای اکبر و برای قاسم؟

حاج قاسم تو با شهادت آرام گرفتی، ما را چه چیز آرام کند؟!
نکند بهای آرامش ابدیت بی تابی ما بوده؟!

اما خوب که با خود فکر می کنم می بینم: خون شهید بیدار کننده است، نه آرام کننده.

خونی پاک و آسمانی بر زمین ریخته شده که ما را بیدار کند، تا ما هم به آسمان نگاه کنیم، تا ما هم آسمانی شویم، ما هم سلیمانی شویم…

بغض، بغض و بغض

بغض، بغض و بغض

این روزها، عاشق‌ها را با بغض‌شان می‌توانی تشخیص بدهی.

بغضی که گلو را رها نمی کند.

هیچ چیز جز انتقام، جز هلاک کردن آن خونخوار و دنباله‌هایش نمی تواند آتش این بغض را آرام کند.

از آب اشک هم کاری بر نمی آید، آتش این غم گدازنده تر و سوزانده تر از این حرفهاست.

این بغض برای چیست؟

تاریخ تکرار شده؛ دوباره مالک اشتر را کشتند، دوباره عباس را به خون کشیدند. دوباره فاطمه عزادار شده.

(تسلیت ای مادر همه شهیدان!)

تاریخ تکرار شده؛ که گفته یزید مرده؟! یزید هنوز زنده است.

حسین هم.

حرمله ها و شمرها زاد و ولد می کنند.

و عباس ها و قاسم ها دوباره می رویند: از خاک. از خون.

گویی عاشورا قرار نیست تمام شود. انگار کربلا هر روز تکرار می شود.

دوباره روز تصمیم و روز انتخاب فرا رسیده. تو نمی توانی بی طرف باشی.

مگر اینکه داستان کربلا را فراموش کن و چشمانت را ببندی و زندگی ات را بکنی.

باید انتخاب کنی، امروز و هر روز کدام طرفی؟

طرف یزید یا طرف امام حسین. وسط ندارد!

بخواهی آن وسط ها جایی امن برای خودت پیدا کنی، دیگر نمی توانی ادعای انسانیت کنی.

تو آن وسط انسان نیستی، فقط موجودی زنده ای که زنده بودنت را بر همه چیز ترجیح دادی. دیگر بعد از آن دم از عدالت نزن. عدالتت را نشان دادی.

تو نمی توانی به بهانه زندگی آرام، گوشت را بگیری و بگویی: چیزی نشنیدم.

بخواهی هم نمی گذارند.

مگر خونخواران ساکت می نشینند که تو بخواهی ساکت بمانی؟

شنبه ۱۴ دی ۹۸

اولین باری که پای مادر را بوسیدم

بعد از برگشت از کربلا در مهر ماه ۹۸، در حیاط خانه پدری (لالی) بدون آنکه کسی ببیند…

دستش را همیشه می بوسیدم اما بوسیدن پای مادر حکایتی دیگر است.

اگر تنها ارمغان زیارت کربلا همین باشد، کافی است! اینکه از دست بوسی به پابوسی برسی و از بالا به پایین بیفتی.

زلزله دلهای مردم را هم تکان داد

۸ آذر ۹۶

زلزله دلهای مردم را هم تکان داد، 
اما به جای خرابی، آبادی آورد!  

می دانید قرآن سوره ای دارد به نام “زلزله”.

جالب است که در این سوره مبارک آمده:
 ” چون زلزله قیامت، زمین را به سختی تکان دهد، زمین هرچه در خود دارد بیرون می ریزد. ” (آیات ۱ و ۲)

 

و همچنین آمده: ” اخبار و احوال انسان ها را آشکار می کند.” (آیه ۴)

اما انگار زلزله دنیا هم همین رسالت را دارد: (( آشکار کردن باطن مردم)).

خدا را شکر، که این زلزله باطن زیبای مردم این مرز و بوم را خیلی خوب به همه نشان داد.

در این ایام، کرمانشاه شده بود “پایتخت مهربانی کشور”.
 همه  به آنجا ” مهر” می فرستادند: یکی پتویش را، آن یکی لباسش و دیگری دعایش.

(و هیچکس هم نپرسید این پتوی من امشب تن یک شیعه را گرم می کند یا تن یک سنی را؛ به کوری چشم کوردلان)

زلزله آمد و خانه هایی را خراب کرد و دل هایی را آباد.

آباددلان! کرمانشاه را فراموش نکنید.
هوای آنجا “سرد” است، اما دل مردمش به مهربانی ما “گرم”.