خودشناسی

اگر قرار باشد فقط یک چیز به بچه ام یاد بدهم

موقعیت اول

دارم به چهل سالگی نزدیک میشم. سنی که در فرهنگ گذشته ما، سن بلوغ فکری حساب میشد. سن پختگی.

من که هنوز تا این نقطه سالها فاصله دارم. اما چه چیزی باعث شده که فکر کنم پخته نشدم؟ معیار پختگی چیست؟ چیه چیزی کم دارم؟

موقعیت دوم

مدتهاست که دارم فکر می کنم اگر روزی پدر شدم (که احتمالاً دور نباشد) و اگر قرار باشد فقط یک چیز به فرزندم یاد بدهم تا در سفر زندگی همراهش داشته باشد و موفق و خوشبختش کند، آن چیز چیست؟ هوش مالی، مهارت ارتباط با دیگران، باور به خود یا چی؟

جواب هر دو موقعیت بالا، لااقل از نظر من یک چیز است و آن …

Continue reading…

نقطه ضعف و نقطه قوت شما چیست؟

 ۷ اسفند ۹۷ | #خاطره | #خودشناسی

توضیح: این مطلب را اولین بار در وبلاگ فارسی بیز منتشر کردم.

اولین بار که در یک مصاحبه شغلی شرکت کردم، دوستم هم همراهم بود. مجید.

هر دو دانشجو بودیم و عاشق برنامه نویسی. قصد داشتیم به صورت حرفه ای وارد بازار کار برنامه نویسی شویم.

یک بار در یک روزنامه محلی آگهی استخدام برنامه نویس به چشممان خورد. یک شرکت نرم افزاری بود که یک نفر برنامه نویس نیاز داشت. آدرس را نوشتیم و فردایش با همدیگر برای مصاحبه به آن شرکت رفتیم.

مصاحبه را مدیر آن شرکت انجام می داد. با اینکه قرار بود فقط یک نفر را جذب کند، از ما دو نفر همزمان مصاحبه گرفت. شاید به این دلیل بود که حس رقابت بین مان نبود و وانمود می کردیم که مهم نیست کداممان قبول شود. هرچند در حین مصاحبه این فضا تغییر کرد. مجید خیلی خوب توجه مصاحبه کننده را جلب کرده بود. و راستش کمی حسادتم تحریک شد. مجید آنچنان به خوبی از پروژه های موفقش حرف میزد که مصاحبه کننده فقط به مجید توجه می کرد. همه سوالات را هم از او می پرسید و من عملاً از دور مصاحبه حذف شده بودم.

حق اعتراض هم نداشتم. درواقع ملاحظات رفاقت اجازه نمی داد که چیزی بگویم. مصاحبه تمام شد. و نیازی به گفتن نیست که مدیر شرکت مجید را انتخاب کرده بود. سر و زبان و جذابیت مجید کار خودش را کرد.

مجید خوش تیپ تر از من بود و در برقراری ارتباط هم قوی تر.

حتی قبل از ورود به اتاق مصاحبه، هم حسابی توجه منشی را به خود جلب کرده بود.

آن روز برای من با احساس ناکامی سپری شد. البته فقط آن روز که نبود. موقعیت های مشابه زیادی را تجربه کرده بودم.

مثلاً بارها پیش آمده بود که با یکی از دوستان به جلسه ای می رفتیم. اغلب برای گرفتن پروژه. چند روز بعد فردی که به ملاقاتش می رفتیم حتی قیافه مرا هم یادش نبود. اما دوستم را به اسم صدا می زد.

و این مرا آزار می داد. که چرا من نمی توانم توجه افراد را به خوبی جلب کنم؟ چرا مجید در یک دقیقه اول ارتباط، با فرد مقابل صمیمی می شد ولی من دیده نمی شدم؟

(البته هیچ وقت این را به روی خودم نیاوردم. مجید اگر این نوشته را بخواند، احتمالاً باور نکند!)

خلاصه این سوال همیشه همراهم بود: تکلیف من و امثال من که نمی توانیم خوب ارتباط برقرار کنیم چه می شود.

سالها بعد به جواب رسیدم.

مشکل من برقراری ارتباط نبود. من دوستان زیادی داشتم که به خوبی با هم رفتار می کردیم. و هرجا که به عنوان همکار یا همکلاسی برای مدتی با افراد معاشرت می کردم، اغلب رابطه ای خوب را شکل می دادیم.

حتی در بعضی موارد، اگر مجید در روابط با دوستان هم‌خوابگاهی به مشکل برمی خورد از من کمک می خواست.

پس مشکل کجا بود؟

مشکل من به صورت دقیق این بود: توانایی برقراری ارتباط فوری / اولین دیدار/ بار اول نداشتم.

و مشکل بزرگتر این بود که خودم این را نمی دانستم. اگر می دانستم خودم را با مجید مقایسه نمی کردم. اگر می دانستم برای آن مصاحبه ها و ملاقات ها و جلسات استراتژی دیگری استفاده می کردم (کمی جلوتر می گویم).

امروز می فهمم که نقطه قوت من در ارتباطات عمیق و طولانی مدت است، نه در ارتباطات کوتاه مدت.

من برای شرایطی مناسبم که با مخاطبم چندین بار ارتباط بگیرم.

اجازه دهید مثال بزنم.

در زمان دانشجویی، من برای مدت ۶ ماه، پشتیبان یک شرکت اینترنتی در شیراز بودم. این شرکت بیشترین تعداد مشترک ADSL را در در شیراز داشت. حجم کاری اش زیاد بود. گاهی از ساعت ۶ صبح تا ۱۲ شب بیرون بودم. یا در مراکز مخابراتی بودم، و یا در شرکت ها و خانه های مردم برای رفع مشکل اینترنت شان. در غیر این صورت، مشغول راهنمایی تلفنی مشترکین بودم.

بسیاری از مشترکین را با اسم و آدرس می شناختم. چون گاهی برای رفع یک ایراد، نیاز بود چندین بار با آنها تماس بگیرم یا به خانه یا محل کار آنها بروم. همین موضوع باعث شد رابطه ای دوستانه با مشترکین داشته باشم. مشکلات آنها را در هر ساعتی از اوقات بیداری پیگیری می کردم، و آنها هم حس خوبی نسبت به من پیدا می کردند. حتی اگر اینترنت شان برای چند روز قطع می ماند. بارها مشتریانی با دفتر شرکت تماس گرفته بودند و از من تعریف و تمجید و تشکر می کردند.

این دو موقعیت را کنار هم تصور کنید:

فراموش کردن نام و چهره و هر اثری از تو در یک برخورد (ماجرای مصاحبه) در کنار تماس با شرکت و تعریف و تشکر از من (ایام پشتیبانی اینترنت).

چه چیزی باعث شد در موقعیت اول آنقدر ضعیف ظاهر شوم و در موقعیت دوم آنقدر درخشان؟

نقطه قوت.

عیب من در جایی است که نیاز باشد فقط یک بار کسی را ببنیم. اما در رابطه های طولانی مدت، مزیت من خودش را نشان می دهد: «اعتماد»

نقطه قوت من اعتمادسازی است. و این با یک بار برخورد نمی توانست شکل بگیرد.

استراتژی درست چیست؟

ممکن است برای شما هم پیش بیاید که نقطه ضعفی در کار و زندگی دارید که مثل من شما را اذیت کند.

به نظرم دو راه برای برخورد با این نوع مسائل وجود دارد:

۱) تقویت نقطه ضعف

۲) دور زدن نقطه ضعف

استراتژی تقویت نقطه ضعف

اولین راه حلی که به ذهن می رسد این است که باید نقطه ضعف مان را تقویت کنیم. نتیجه این استراتژی در مثال من، این است که مهارت های ارتباطی خود را قوی کنم. مثلاً از کتاب ها و کلاسهای زبان بدن و فن بیان و روشهای تاثیرگذاری روی دیگران کمک بگیرم.

راستش نظری درباره این استراتژی ندارم. چون امتحانش نکردم. اما با خواندن دو کتاب معتبر و چند مقاله در این حوزه، متوجه شدم که نظر نویسندگان این است که تلاش برای تقویت نقطه ضعف استراتژی مناسبی نیست. زیرا انرژی زیادی از شما می گیرد و در مقابل نتیجه ای کمتر از توقع نصیب مان می کند.

معرفی منابع پیشنهادی برای مطالعه:

کتاب: ۵ نقطه قوت برتر خود را بشناسید (استعدادیاب کلیفتون) آدینه بوک | فیدیبو

کتاب: حالا نقاط قوت خود را كشف كنيد آدینه بوک | فیدیبو

یک مثال جالبی را که اخیراً از جناب محمدرضا شعبانعلی (معلم و نویسنده ارزشمند دوران ما) یاد گرفتم  برایتان نقل می کنم.

دانش آموزی را در نظر بگیرید که در درس ادبیات نمره اش ۱۸ است و در درس ریاضی ۱۰. اگر شما به جای پدر و مادر این دانش آموز باشید با دیدن این وضعیت چه می کنید؟

اولین تصمیمی که بیشتر ما در این موقعیت می گیریم این است که به فکر تقویت درس ریاضی باشیم. و از این به بعد تمام تلاش مان این خواهد بود که نمره ریاضی او را به نمره ادبیات برسانیم. غافل از اینکه توانایی این دانش آموز در ریاضی نیست و با برای افزایش این نمره، فشار زیادی باید به او تحمیل کنیم. استراتژی درست از نگاه کارشناسان برعکس این است. یعنی تقویت درس ادبیات!

پس اولین استراتژی پیش رو، تقویت نقطه ضعف است که با توجه به نکات بالا خودتان باید تصمیم بگیرید که این کار برای شما مناسب است یا خیر.

استراتژی دور زدن نقطه ضعف

در مواقعی ما ناچاریم در وضعیتی قرار بگیریم که نقطه ضعف ما هم آنجا حاضر است. مثلاً من در آن ایام دانشجویی نیاز به شغل داشتم. روال عادی پیدا کردن شغل هم این است که به آگهی های استخدامی مراجعه کنیم و بعد شرکت در جلسه مصاحبه.

بنابراین ناچار بودم از اینکه در یک جلسه کوتاه خودم را عرضه کنم. یعنی قرار گرفتن در همان فضایی که نقطه ضعف من بود.

برای دور زدن این مشکل، باید کاری می کردم تعداد دفعات تماس من با مصاحبه کننده بیشتر از یک بار شود. مثلاً یک راه این است که قبل از مصاحبه هر طور شده او را ملاقات کنم و خودم را به او معرفی کنم. به طور مثال، به بهانه هایی مثل تحقیق درباره محیط شرکت و آشنایی با کارهای خوب آنها lk چشمک.

اگر امکان ملاقات نباشد، ایمیل زدن هم می تواند مفید باشد.

به هر حال باید روشی پیدا کنیم که آن موقعیت منفی رخ ندهد.

اگر برگردم به آن روزها، سعی می کنم در موقعیت هایی کار و رقابت کنم که نیاز به برقراری رابطه بلندمدت و جلب اعتمادباشد. چند مثال از این موقعیت ها:

بازاریابی و فروش: مذاکرات و جلسات چند مرحله ای با مشتریان (جلسات فروش و پرزنت یک جلسه ای برای من سم است lk خنده)

خواستگاری: نشان دادن خود به خانواده دختر قبل از خواستگاری رسمی (خوشبختانه برای من که ازدواج فامیلی داشتم این مشکل پیش نیامد)

کارگاه آموزشی: باید یا جلسه معارفه داشته باشم، یا وبینار برگزار کنم تا قبل از شروع دوره با من آشنا شوند.

نتیجه گیری

با شناخت نقاط قوت و ضعف خود، بهتر می توانیم در زندگی، کسب و کار و جامعه خودمان را نشان دهیم.

مثالها و قصه هایی که نقل کردم، برای روشن شدن موضوع بود. آنها برای را به شرایط خود تطبیق دهید. ببینید در شرایط مشابه چه استراتژی برای شما مناسب تر است.

برای پیدا کردن این نقاط، به نشانه ها و اتفاقات روزمره دقت کنید. آنها راهنمای خوبی هستند.

آیا شما هم تجربه ای مشابه دارید که برای من و سایر خوانندگان نقل کنید؟

خوشحال می شویم اگر تجربیات خود را در زیر همین پست بنویسید.

هر کسی پاشنه آشیلی دارد. شما چطور؟

داشتم مادر را برای انجام کاری به بانک می بردم.

توی راه از اخلاق خوب و سبک رفتاری مناسب رئیس بانک تعریف می کردم. واقعا هم تعریفی بود.

یک ساعت قبل از آن به خود رئیس هم همین را گفتم.

در روز با حداقل صد ارباب رجوع جور واجور سروکله می زد. از پیرزن و پیرمرد، تا دهها نفری که برای باز کردن حساب مسدودشده شان التماس دعا داشتند.

جالب اینجا بود کمتر کارهای مستقیم خود را به کارشناسان ارجاع میداد. حتی قبض واریز را خودش می نوشت تا آن واحد کاری به تمامی انجام شود.

جواب تک تک سلام ها را از آشنا و غریبه با صدای بلند می داد.

حتی گاهی پس از رفع مشکل ارباب رجوع از اینکه معطل می شد عذرخواهی می کرد.

خلاصه به ندرت کسی دست خالی از بانک خارج میشد.

داشتم از اخلاق خوب برای مادرم داستان می گفتم و با همین حال و هوا وارد بانک شدیم که یکدفعه…

یک دفعه صدای داد و فریاد رئیس و فحش هایی که نثار یک ارباب رجوع می کرد توجه و تعجب و شگفتی ما را برانگیخت.

این همان کسی بود که چند لحظه قبل ذکر خیر اخلاق پسندیده و رفتار بزرگ منشانه اش بود.

حالا مثل انسانی که از دایره انسانیت خارج شده با داد و بیداد به سمت مشتری حمله می کرد. مشترین با کمال تعجب از این رفتار مشتری مغضوب را از دسترس او دور می کردند.

اما مگر آقای رییس، این جنتلمن چند دقیقه پیش آرام میشد. خشم و غضب تمام وجودش را گرفته بود. به همه اطرافیانی که تلاش می کردند او را آرام کنند و بگیرند می توپید.

برای لحظاتی تصویر خوبی که از خود در مدت این چند سال در ذهن مشتریان بانک ساخته بود خدشه دار شد.

گذشت… با خود فکر کردم این مرد خوش اخلاق و صبور چرا چنین بر افروخته شد و چطور از خود بیخودشد؟

ماشه این عصبانیت را فحش پدر که مشتری ناراضی به او داده بود کشیده بود.

متوجه شدم که همه خوبی های او به کنار، این عیب را هم دارد. او شاید نسبت به پدرش،  نسبت به فحش، نسبت به بی احترامی حساس بود. هر چه بود این عامل، پاشنه آشیلش بود.

 پاشنه آشیل من چیست؟

جالب اینجاست چند دقیقه بعد از نوشتن این مطلب، فهمیدم خودم هم دقیقا همین مشکل را دارم.

ممکن است نسبت به چیزی حساس شوم و بعد به طرز دیوانه کننده ای خشمگین می شوم، چهره ام برافروخته می شود، هر چه در دستم باشد را پرت می کنم، به دیوار و زمین مشت می زنم.

شبیه حیوان وحشی می شوم (شبیه حیوان،  وحشی میشوم یا شبیه حیوانی وحشی می شوم؟)

گاهی صدای ملچ ملوچ موقع غذاخوردن کسی بغل دستم مرا به این حالت می رساند.

راستی پاشنه آشیل شما چیست؟