بغض، بغض و بغض

بغض، بغض و بغض

این روزها، عاشق‌ها را با بغض‌شان می‌توانی تشخیص بدهی.

بغضی که گلو را رها نمی کند.

هیچ چیز جز انتقام، جز هلاک کردن آن خونخوار و دنباله‌هایش نمی تواند آتش این بغض را آرام کند.

از آب اشک هم کاری بر نمی آید، آتش این غم گدازنده تر و سوزانده تر از این حرفهاست.

این بغض برای چیست؟

تاریخ تکرار شده؛ دوباره مالک اشتر را کشتند، دوباره عباس را به خون کشیدند. دوباره فاطمه عزادار شده.

(تسلیت ای مادر همه شهیدان!)

تاریخ تکرار شده؛ که گفته یزید مرده؟! یزید هنوز زنده است.

حسین هم.

حرمله ها و شمرها زاد و ولد می کنند.

و عباس ها و قاسم ها دوباره می رویند: از خاک. از خون.

گویی عاشورا قرار نیست تمام شود. انگار کربلا هر روز تکرار می شود.

دوباره روز تصمیم و روز انتخاب فرا رسیده. تو نمی توانی بی طرف باشی.

مگر اینکه داستان کربلا را فراموش کن و چشمانت را ببندی و زندگی ات را بکنی.

باید انتخاب کنی، امروز و هر روز کدام طرفی؟

طرف یزید یا طرف امام حسین. وسط ندارد!

بخواهی آن وسط ها جایی امن برای خودت پیدا کنی، دیگر نمی توانی ادعای انسانیت کنی.

تو آن وسط انسان نیستی، فقط موجودی زنده ای که زنده بودنت را بر همه چیز ترجیح دادی. دیگر بعد از آن دم از عدالت نزن. عدالتت را نشان دادی.

تو نمی توانی به بهانه زندگی آرام، گوشت را بگیری و بگویی: چیزی نشنیدم.

بخواهی هم نمی گذارند.

مگر خونخواران ساکت می نشینند که تو بخواهی ساکت بمانی؟

شنبه ۱۴ دی ۹۸