مناجات یک گنهکار در شب قدر

خدایا امشب نیامده ام که بیامرزی!
امشب نیامده‌ام که ادای آدم‌های خوب و کار درست را دربیاورم و با دعایی و زمزمه‌ای پرونده سال معنویم را ببندم و دوباره روز از نو و سال از نو
امشب اینجا هستم تا دو چیز را نشان بدهم. یکی را به تو و یکی را به خودم.
امشب اینجا هستم تا به تو نشان دهم که چه نعمت‌هایی به من دادی. آنها را به اسم بگویم و بشمارم. و به تو نشان دهم که من می‌دانم چه چیزهایی به من داده‌ای. حتی اگر به روی خود نیاورم.
و به خودم نشان بدهم که چه‌ها کرده‌ام و وضعم چقدر خراب است! میخواهم به خودم یادآوری کنم گندهایی که زده ام.

امشب فقط برای همین آمده ام…
——

شب بیست و سوم رمضان ۱۳۹۹

از آموزش طرز تهیه اسپرسو تا زیارت امام رضا از راه دور

به خاطر کارم روزانه با دهها نفر از سراسر کشور درباره قهوه صحبت می‌کنم. دقیقتر بگویم چت می‌کنم.

آنها سایت را در گوگل پیدا می‌کنند و سوالات مختلفی از من می‌پرسند: از نحوه درست کردن قهوه، تا معرفی یک قهوه خوب، تاچگونگی راه اندازی یک قهوه فروشی در یک مغازه هفت متری و …

در یکی از این چت‌ها، وقتی کاربر از من به خاطر جوابی که دادم تشکر کرد، موقع خداحافظی گفت:

من در مشهد مقدس از کنار مرقد منور حضرت رضا نایب الزیاره شما هستم

و من به رسم احترام گفتم:

به به به… ما رو هوایی کردی.. سلام ما رو به آقا برسون

باخودم گفتم این بنده خدا یک تعارفی کرده و من هم جواب تعارفش را دادم.

اما اینطور نبود.

ادامه داد:

از پشت نرده های بست شیخ طوسی سلام شما رو میرسونم… چون الآن ۲ ماهه که من سر خدمت در حرم مطهر نرفتم.

کرونا او را خانه نشین کرده بود و زیارت را ممنوع.

وقتی فهمیدم با خادم امام رضا همکلام شده ام دلم به راستی هوایی شد. از جا بلند شدم و دست به سینه از شیراز به مشهد سلام کردم.

فکر نمی کردم اسپرسو، یک زیارت راه دور را نصیبم کند!

کسی چه می‌داند روزی‌اش از کجا می‌آید.

پانوشت: خوشحالم که یک دوست جدید در مشهد پیدا کردم. آن هم خادم امام رضا. ۳۰ سال از من بزرگتر است اما مطمئنم دلش از من جوانتر و شاداب‎تر.

راستی این دوست مشهدی ما، شماره‌اش را هم بهم داد. اگر گذرتان به مشهد افتاد، بروید و پیدایش کنید. اگر کاری داشته باشید دریغ نمی‌کند.

۱۸ اردیبهشت ۹۹  (۱۴ رمضان)

تقوا ظریفتر است از آنچه فکر می کنی!

***

معمولاً در نوشته‌هایم اسم افراد را هم می‌برم. اما امروز داستانی بدون اسم برایتان تعریف می‌کنم.

داستانی از تقوا و ظرافت‌هایش؛ از حق‌الناس و سختی‌هایش.

یکی از دوستانم پروژه‌ای را برای یک سازمان انجام می‌داد. پروژه به این صورت بود که در قبال خدماتی که به سازمان کارفرما داده می‌شد، پول آن را  ارباب رجوع آن سازمان می‌دادند. در واقع این سرویس برای ارباب رجوع بود و نه خود سازمان.

این دوست ما که رئیس شرکت هم بود، تعرفه خدمات را از روز اول به صورت کاملاً قانونی و منصفانه تعیین کرد. به طوری که اگر استفاده کنندگان به اندازه هزار تومان از آن خدمات استفاده می‌کردند، او هم هزار تومان می‌گرفت.

سودش را هم داشت. سالی صدها میلیون تومان.

همه چیز روی روال خودش انجام می‌شد تا اینکه در یک روز کاملاً معمولی، فکری به ذهن دوست ما (رئیس شرکت) رسید:

چرا به جای ۱۰۰۰ تومان از مشتری، ۱۲۰۰ تومان نگیرم. نه کارفرما می‌فهمد و نه مشتری اعتراض می‌کند. خرجش یک تنظیم کوچک توی برنامه کامپیوتری است. خرج شرکت زیاد شده بالاخره. باید کاری کنیم.

 

چند روز بعد در جمعی، این دوست عزیز با خوشحالی از شاهکارش برای من حرف زد. اینکه با زرنگی توانسته درآمدش را ۲۰% بیشتر کند. آب هم از آب تکان نخورد.

من هم به زرنگی او آفرین گفتم. و دو تایی کلی کیف کردیم از این فکر بکر.

روزی دیگر این رفیق شفیق را دیدم. این بار در چهره اش خوشحالی نبود. نگران بود.

احتمالاً تو خواننده خوب حدس میزنی نگرانیش برای این بود که مبادا کارفرما یا مشتریان بفهمند و آبرویش برود و سودش هم بپرد.

اما نه! نه کارفرما و نه مشتری هیچکدام روحشان هم خبردار نمی‌شد.

او نگران چیز دیگری بود:

نکند این سود حرام باشد

 

حسابی خودخوری می‌کرد. می‌گفت: من می‌دانم که دارم توجیه می‌کنم که این حق ماست مبلغ تعرفه را بالا ببریم. راستش این سود اضافی نه قانونی است و نه منصفانه. اگر کارفرما و مشتری هم بفهمد احتمالاً ناراضی می‌شوند. احساس می‌کنم مشکل دارد.

و من که در جلسه قبل حسابی از زرنگیش تعریف و تمجید کردم این بار ادای آدم‌های کار درست را درآوردم. گفتم: بله بله، اشتباه است، حق الناس است. (جلسه قبلی حق الناس نبود!)

بنده خدا از منی مشورت می‌خواست که هربار نظرم ۱۸۰ درجه با قبل فرق می‌کرد.

حالا که در مقام مشاور قرار گرفتم باید نظری می‌دادم. بادی به غبغب انداختم و گفتم برو بپرس. از یک کارشناس دینی بپرس.

اگر ایمان دوستم مثل ایمان من، مثال آسمان بهاری متغیر بود، احتمالاً وسوسه‌ی چند صدمیلیون تومان سود شیرین اجازه نمی‌داد از این باقلوا بگذرد (تصور کن با صدمیلیون تومان چقدر می‌شود باقلوا خرید و خورد!)

اما او آن روز محکم بود. هم ایمانش، هم حرفش و هم عملش (و چقدر سخت است این هر سه را با هم داشتن)

گفت: من می‌دانم این پول مشکل دارد. پس چاره‌ای ندارم جز اینکه یا بپذیرم دارم سود حرام می‌خورم یا اینکه قید سود را همین امروز بزنم.

و با شجاعتی آموزنده، به کارمندش دستور داد سیستم را به حالت قبل برگردان.

و برگرداند.

 

راستش منِ سست ایمانِ ضعیف اراده به حالش غبطه خوردم. با خودم گفتم دیدی چطور چشمش را به سود چند صدمیلیون تومانی چرب و شیرین بست؟!

تو خواننده عزیز فکر می‌کنی تصمیم‌گیری در چنین لحظاتی به همین سادگی است که من اینجا نوشتم؟

البته که چنین فکری نمی‌کنی!

آخر مگر می‌شود تصاویر رویایی هزاران اسکناس پنجاه هزار تومانی را به راحتی پاک کرد؟

مگر می‌شود به‌آسانی و بدون ترس از لو رفتن، بدون اینکه فشاری پشت سرت باشد و بدون ترس از قانون، نزدیک به نیم میلیارد تومان پول را ندید گرفت؟

می‌شود؟

به جز تقوا چه چیزی می‌تواند این قدرت را به تو بدهد؟

به جز پرهیزکاری، کدام نیرو است که بتواند تو را آنقدر قوی کند که از این همه باقلوای مفت و چرب و شیرین پرهیز کنی؟

من فکر می کردم تقوا فقط یعنی نماز خواندن و روزه گرفتن.

فکر نمی‌کردم تقوا اینقدر ظریف باشد.

گمان نمی‌کردم حق الناس اینقدر دقیق و سخت باشد.

چقدر دشوار است که تو حقوق دیگران را بدون اینکه خودشان بدانند رعایت کنی.

بدون تشویق، بدون لوح تقدیر، بدون دوربین، بدون پخش گزارش در خبر ۲۰:۳۰ و بدون لایک گرفتن در اینستاگرام.

چقدر سخت است که تو در لحظه‌ای که فاصله‌ات با صدها میلیون تومان پول، تنها چند کلیک باشد به خود بیایی و ماوس را کنار بگذاری.

بدون ترس از قانون، بدون قاضی، بدون دادگاه و بدون نگرانی از اینکه در توئیتر لو بروی.

***

پانوشت۱: به شما خواننده محترم اطمینان می‌دهم که اصل این داستان را با امانتداری برای شما تعریف کردم. و این تصمیم دوست ما در آن لحظه از سر ترس از لو رفتن در آینده یا هرچیز دیگری نبود.

پانوشت۲: آن روز به این فکر افتادم که برای هر کسی در هر سطحی چنین موقعیت هایی پیش می‌آید. برای من ممکن است در حد هزار تومان کرایه تاکسی باشد و برای دوستم در حد چند صد میلیون تومان باشد و برای دیگری…

من که باید بگردم و هزار تومان هایی که با زرنگی به نفع خودم برداشتم پیدا کنم. یا جبران کنم یا بزنم به بی‌خیالی.

اگر اولین تصمیم را گرفتم، که چه بهتر.

اما اگر حتی نتوانستم از هزار تومان حق الناس هم بگذرم، پس دیگر حق ندارم بی‌انصافی در نظام بانکی و حق‌خوری ایران‌خودرو سایپا و کم‌شدن شارژم توسط همراه اول و ایرانسل را در بوق و کرنا کنم.

منی که امروز از هزار تومان نمی‌گذرم، چطور فردا از میلیاردها تومان چشم‌پوشی کنم؟! هر دو نامش دزدی است. هر که در توان خود!

راستی، شما را نمی دانم در چه موقعیت هایی بودید و هستید و خواهید بود. می‌توانید در صورت تمایل، بدون ذکر نام واقعی‌تان داستان خودتان را برای من و دیگران تعریف کنید.

۲۹ دی ۹۸

اولین باری که پای مادر را بوسیدم

بعد از برگشت از کربلا در مهر ماه ۹۸، در حیاط خانه پدری (لالی) بدون آنکه کسی ببیند…

دستش را همیشه می بوسیدم اما بوسیدن پای مادر حکایتی دیگر است.

اگر تنها ارمغان زیارت کربلا همین باشد، کافی است! اینکه از دست بوسی به پابوسی برسی و از بالا به پایین بیفتی.

داستان اولین پیاده روی اربعین من- بخش دوم

۱۴ مهر ۹۸ | #مذهبی | #اربعین | #خاطره

قسمت اول را اینجا نوشتم

امید هنوز هم در آتش سفر اربعین می‌سوزد و همه فکر و ذکرش شده رفتن یا نرفتن.

می گوید سر دوراهی قرار گرفته. خانواده اش راضی نیست. او قبلاً دو بار رفته و می‌گوید هربار با چالش و ناراحتی خانه را ترک کرده ام.

امسال را مردد است. من که به او گفتم امسال نرو. دل خانواده را به دست بیارو و سال بعد برو.

به او می‌گویم: تو دوبار رفتی و ارادت خود را نشان دادی. امسال نرو. به جایش کسی را بفرست (هنوز به او نگفته ام که او مرا فرستاده) اما او هنوز دودل است. گفتم الان بهترین موقعیت است که نوشته چند روز قبلم را برایش بفرستم. مخصوصاً که برگ تردد اربعینم صادر شده (شک داشتم، گفتم شاید نروم و ضایع شوم!).

با خودم گفتم باید نوشته را برایش بفرستم. باید بخواند و بداند. باید بهش بگویم که او امسال مرا به اربعین فرستاده. هم حالش خوب شود و هم در خوشحالی من شریک شود.

نوشته را برای امید فرستادم. من پشت کامپیوتر خودم بودم و امید در اتقاق خودش. برایش واتساپ کردم.

خواند و جوابش فقط این بود:

راستش، فقط این نبود. اشک امید درآمده بود.
رفتم توی اتاق و بغلش کردم.

نمی دانم اشکش به خاطر روضه علی اصغر بود یا به خاطر حال و هوای اربعینی اش یا به خاطر خوشحالی‌اش از اینکه او امسال مرا به جای خودش فرستاده.

پانوشت ۱:  هدف دیگرم از فرستادن این نوشته برای امید این بود که اگر تحت تاثیرش قرار داد، بهش راه حلی بدهم: نوشتن برای همسر. دوست دارم امید بتواند با نوشتن نامه ای برای همسرش حرف دلش را راحتر تر برای او بزند. و ارتباطشان بهتر شود. تا امید را بیشتر درک کند. حس کردم ایمد در خانه احساس تنهایی می مند. چون همزبانی ندارد. حرف زدن سخت است. نوشتن آسنانتر است. مخصوصاً برای درونگراهایی مثل من و امید.

پانوشت ۲:  امروز یک تاییدیه دیگر گرفتم. وقتی امید برایم نوشتم «تش به قلمت» و اشکش هم درآمده بود. فهمیدم که قلم خوبی دارم. یک بار مجید تعریف کرد، بار بعد دکتر مرادی گفت «قلم خوبی داری. بنویس» چند روز قبل توانایی نوشت (درود بر تو با این قدرت نوشتن…معرکه ای…)
 و حالا امید گفته تش به قلمت…